به وب سایت اشکان زین الدینی خوش آمدید…

قصه ای برای ادامه دادن

سلام به شما دوست نازنینم 🌿

من کسی‌ام که با تالاسمی ماژور به دنیا اومدم، باهاش بزرگ شدم، و کم‌کم یاد گرفتم چطور نه فقط زنده بمونم، بلکه واقعاً زندگی کنم.

مسیر من آسون نبوده… بالا و پایین زیاد داشته، اشک و خنده، درد و لبخند، ناامیدی و دوباره، امید.

سال‌ها با همسرم که اون هم مثل من تالاسمی داشت، کنار هم زندگی کردیم. بعد از دوازده سال، تصمیم گرفتیم برای فرزنددار شدن تلاش کنیم؛ راه سخت IVF رو انتخاب کردیم، با امید، با ترس، با دعا…

اما درست همون وقتی که داشتیم به رویای مشترکمون نزدیک می‌شدیم، همسرم رو از دست دادم.

باردار بودم. تنها شدم. دنیا برام ایستاد… اما یه صدای کوچیک توی وجودم نمی‌ذاشت تسلیم بشم. صدای دختر کوچولویی که حالا سه سالشه و همه‌ی شیرینی دنیا توی لبخندشه.

من این صفحه رو ساختم، چون می‌خوام بگم:

زندگی با تالاسمی آسون نیست — نه از نظر جسمی، نه روحی، نه اجتماعی. اما غیرممکن هم نیست.

هرکسی که این بیماری رو داره، یا باهاش درگیر شده، حق داره آرزو داشته باشه، عشق بورزه، خانواده تشکیل بده، و مهم‌تر از همه، باور کنه که هنوز می‌تونه خوشحال باشه — حتی در دل تاریکی‌ها.

من اینجام تا از تجربه‌هام بگم، از اشتباه‌هام، از امیدهایی که ناگهان دوباره زنده شدن… اگه فقط یه نفر توی این صفحه با خوندن حرف‌هام دلگرم بشه، احساس تنهایی نکنه یا بتونه تصمیمی بگیره که کمکش کنه، من به هدفم رسیدم.

نویسنده: مهسا بحرینی

ارتباط جهت مشاوره

یک پاسخ

  1. آرزوی سلامتی دارم برای شما و دختر نازنینتون روح همسرتون شاد باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *